بالا
دلتنگی.....

دلتنگی.....

عاشقانه

هروقت بهت نگاه میکنم،ناگهان فکری به ذهنم میرسه

گاهی اوقات،تازمانی که آسمان صاف است منتظرت میمانم

فقط به خاطراینکه در آن روز مراترک کردی

حتما دوباره برمیگردی ودر کنارم میمونی

تویی که در قلب منی آیاواقعا میتونی دوباره منو نبینی؟

من واقعا چه احمقی هستم،چون توتنها کسی هستی که درقلب منه

کسی دیگرهستی،مطمئنا نمیدونی من چه احساسی دارم

مطمئنا من درآن روزشامل تو نمیشم،حتی جز خاطراتت

تنهامنم،تنها کسی که همیشه مراقبت خواهدبود،کسی به آرامی میگرید

حتی سایه توازپشت سرهم برای من دلگرمی است ومنو شاد میکنه

اگرچه درآخر تواحاس منو درک نخواهی کرد

گاهی اوقات میخوام تورو ببینم،وقتی که نتونم ندیدنت رو تحمل کنم

«دوستت دارم»همیشه بر لبم جاریست،تنهام وبرای تو میگریم

 

من تنهام ودلم برات تنگ شده

خداحافظ،خداحافظ،هیچ وقت نگو خداحافظ

اگرچه نمیتونم تورو در آغوش بگیرم

من بهت احتیاج دارم،ولی هیچی نمیتونم بگم

من تورو میخوام حتی اگه این فقط یه آرزو باشه یه آرزو


 

+نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت21:27توسط paeez | |

چه کار کردي ؟؟

چه کردی با من؟...

میخواهم بنویسم...

اما از چه ؟ از کی ؟ و برای چی؟...

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

اما برای شنیدن چه کلامی؟...

می خواهم بنویسم...

از تو....

از این نیامدن و قصد رفتن کردنت....

می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد...

چه کردی با من؟...

چه خواستم ز تو که دریغ میکنی؟

چه خواستی که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نیشتر میزند ...

اما درمانی نیست که به مقابلش روم...

آخر تو تنها امید بودی ... تنها دعای شبانه ام

+نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت21:23توسط paeez | |

جواب سوالم تو باشی اگر..
ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو میخواستم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت15:44توسط paeez | |

 

این سایت واسه فروش صندوقه

http://sandoogh-abbaspour.blogfa.com/

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت15:10توسط paeez | |

خدایا

از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

نگاهی ،

یادی ،

تصویری ،

خاطره ای

 برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر عاشق بودیم

 

 

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت17:56توسط paeez | |

http://www.hiradm.blogfa.com/

 

دوستای عزیزم این وب نازتری

ن نی نی دنیاست.حتما سر بزنین

و نظر بدین.منتظرم

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت10:17توسط paeez | |

خبر مرگ
 

      چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو؟

                       بي تو مردم،‌مردم!
                         

                           گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كسي ميگويد؟
 

آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

                   روي تو كاشكي مي ديدم!
 

                                        شانه زدنت را بي قيد

                                               و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد!

                                                                 و تكان دادن سر را

                                                                    كه عجيب! عاقبت مرد؟
    

افسوس...

                 كاشكي مي ديدم

                          من به خود مي گويم

                                      چه كسي باور كرد جنگل جان مرا

                                                   آتش عشق تو خاكستر كرد!!!

حميد مصدق

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت0:1توسط paeez | |

 

 

هركجا هستي باش
                         

          عشق تو مال من است

                       خاطر ياد تو در ياد من است

                              چه اهميت دارد كه تو از من دوري؟

                                   كه من اينجا تنهام؟

                                      اين مهم است كه تو در ياد مني!

                                               اين مهم است كه تو مي آيي

 

 

 

دشت هایی چه فراخ

كوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟

من دراین آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاكی بود كه صدایم می زد

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه كسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ

و فراموشی خاك

لب آبی

گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟

هیچ می چرد گاوی در كرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند كه چه تابستانی است

سایه هایی بی لك

گوشه ای روشن و پاك

كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم كه دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه

دورها آوایی است كه مرا می خواند

*

**شايد آن روز كه سهراب نوشت :

تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس

زندگي اجباريست***

 

دوست دارم

 

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

تا آمدن با تو خدا حافظی کنم

بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت23:21توسط paeez | |

 

 

خدایا..

 

بس شنیدم داستان بی کسی


بس شنیدم قصه ی دلواپسی


قصه ی عشق از زبان هر کسی


گفته اند از می حکایت ها بسی


حال بشنو از من این افسانه را


داستان این دل دیوانه را


چشم هایش بویی از نیرنگ داشت


دل دریغا سینه ای از سنگ داشت


با دلم انگار قصد جنگ داشت


گویی از با من نشستن ننگ داشت


عاشقم من قصد هیچ انکار نیست


لیک با عاشق نشستن عار نیست


کار او آتش زدن من سوختن


در دل شب چشم بر در دوختن


من خریدن ناز او نفروختن


باز آتش در دلم افروختن


سوختن در عشق را از بر شدیم


آتشی بودیم و خاکستر شدیم


از غم این عشق مردن باک نیست


خون دل هر لحظه خوردن باک نیست


آه می ترسم شبی رسوا شوم


بدتر از رسواییم تنها شوم


وای از این صد و آه از آن کمند


پیش رویم خنده پشتم پوزخند


بر چنین نا مهربانی دل مبند


دوستان گفتند و دل نشنید پند


خانه ای ویرانتر از ویرانه ام


من حقیقت نیستم افسانه ام


گر چه سوزد پر ولی پروانه ام


فاش می گویم که من دیوانه ام


تا به کی آخر چنین دیوانگی


پیلگی بهتر از این پروانگی


گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه


گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه


گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه


می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه


دل شبی دور از خیالش سر نکرد


گفتمش افسوس او باور نکرد


خود نمی دانم خدایا چیستم !


یک نفر با من بگوید کیستم !


بس کشیدم آه از دل بردنش


آه اگر آهم بگیرد دامنش


با تمام بی کسی ها ساختم


وای بر من ساده بودم باختم


دل سپردن دست او دیوانگی ست


آه غیر از من کسی دیوانه نیست


گریه کردن تا سحر کار من ست


شاهد من چشم بیمار من ست


فکر می کردم که او یار من ست


نه فقط در فکر آزار من ست


نیتش از عشق تنها خواهش است


دوستت دارم دروغی فاحش است


یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت


بغض تلخی در گلویم کرد و رفت


مذهب او هر چه باداباد بود


خوش به حالش کین قدر آزاد بود


بی نیاز از مستی می شاد بود


چشم هایش مست مادر زاد بود


یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت


من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !

 

  

هیچوقت به یک زن دروغ نگو.

 

مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:” عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم”

ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن

ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو هم بردار!

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعیه اما بخاطر این که نشون بده همسر خوبیه دقیقا کارایی رو که همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرده اومد خونه ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش بهش خوش آمد گفت و ازش پرسید ماهی هم گرفتی یا نه ؟

مرد گفت :”آره یه عالمه ماهی قزل آلا،چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتیارو که گفته بودم واسم نذاشتی ؟”

زن جواب داد : لباسای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!

 

 

خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم

سیه شد از آان زندگانی من...............

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت1:15توسط paeez | |

 قلبم

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .


اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟


سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟


چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


 

 

آموخته ام که وقتي عاشقم عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .

آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »

آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي

فهميدنش.

آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .

آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .

و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است

 

 

 

 

روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد

يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي

يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد

يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند

يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت

يک پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد

يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند

يک تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است

يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني

سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد

        

 

                                    

+نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت23:46توسط paeez | |

 

 

 

 

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم

سراغ تورا از خدا می گرفتم

وگرسنگ بودم به هرجا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم

مرا می شکستی

                    مرا میشکستی...

واي، باران؛ باران؛


                            شيشه پنجره را باران شست.


از دل من اما،

     چه کسي نقش تو را خواهد شست؟


من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،


و ندائي که به من مي گويد:


"گر چه شب تاريک است


دل قوي دار،


سحر نزديک است


از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.


تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني


تو مثل چشمه نوشين کوهساراني


تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني


تو چنان شبنم پاک سحري؟


- نه، از آن پاکتري.


تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.


از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.


گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت


يادگاران تواند.


رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ


در تمام در و دشت سوکواران تواند.


در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد


رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟


چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!


در ميان من و تو فاصله ها ست.


گاه مي انديشم،


-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!


تو توانائي بخشش داري.


دستهاي تو توانائي آن را دارد؛


-که مرا، زندگاني بخشد.


وتو چون مصرع شعري زيبا،


سطر برجسته اي از زندگي من هستي.


من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.


آه مي بينم،مي بينم


تو به اندازه تنهائي من خوشبختي


من به اندازه زيبائي تو غمگينم


آرزومي کردم،


که تو خواننده شعرم باشي.


-راستي شعر مرا مي خواني؟-


نه،دريغا،هرگز،


باورم نيست که خواننده شعرم باشي.


- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-


وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،


شايد دگر درخشش خود را،


و کهکشان پير گردش خود را


از ياد مي برد. و هر گياه،


از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.


افسوس!


آيا چه کسي تو را،


از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟


اي مهربان من،


من دوست دارمت؛


چون سبزه هاي دشت


چون برگ سبز رنگ درختان نارون.


اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،


اي مرمرسپيد،


اي قامت بلند اي از درخت افرا


گردنفرازتر


از سرو سربلند بسي پاکبازتر


اي آفتاب تابان


از نور آفتاب بسي دلنوازتر


اي پاک تراز برفهاي قله الوند،


تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،


فرسوده جان محتضرم را ز بند درد


آزاد مي کني.


وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،


آباد مي کني.


اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان


مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت


-بردار


اي آفريده من،با واژه هاي ناب


در معبد خيالي خود ساختم تو را.


اما،اي آفريده من!


-نه، اي خود تو آفريده مرا،


-اينک،


با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!


اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير


بيا که ديده من


به جستجوي تو گر از دري شده نوميد


گمان مدار که هرگز


-دري دگر زده است


در انتظار اميدم،در انتطار اميد


طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من


به چشم- غو طه ورم در سرشک-


خواهم ديد؟؟؟!!!


تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن


به من بتاب،که سنگ سرد دره ام


که کوچکم،که ذره ام


مرا ز شرم مهر خويش آب کن


مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.


دوباره با تو نشستن


- دوباره آزادي؟


مگر به خواب ببينم،


- شبي بدين شادي


اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر


که نام خوب تو را


زنام مادر خود بيشتر صدا زده است


چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"


ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم


تصوري ست هميشه،

هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير


دوباره با من باش! پناه خاطره ام


اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)


من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم


که تويي،شاه بيت غزل زندگيم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت15:57توسط paeez | |

  نظرتون در رابطه با  موزیک وبم

              چیه؟

دوستای عزیزم من چند روزی نیستم.فراموشم نکنین تا بیا از

خجالتتون در بیام...ممنونم

 

 

 

 

 

باز در چهره خاموش خیال

                         خنده زد چشم گناه آموزت

                                            باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت 
 

                             باز من ماندم و یك مشت هوس

                                                   باز من ماندم و یك مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

                         كه ز چشمت به دل من تابید

                                            باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

                         بر لبانت هوس مستی ریخت

                                               در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت

                              دل من با دلت افسانه عشق

                                                    چشم من دید در آن چشم سیاه

 نگهی تشنه و دیوانه عشق

                                  یاد آن بوسه كه هنگام وداع

                                                 بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

                             كه سراپای وجودم را سوخت

                                                    رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

                              نگهی گمشده در پرده اشك

                                                  حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

                         دیگر از كف ندهم آسانت

                                                ترسم این شعله سوزنده عشق

              آخر آتش فكند بر جانت

 

 

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،


همه
تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق
دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،


شدم
آن عاشق دیوانه که بودم.


در
نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید


باغ
صد خاطره خندید،


عطر
صد خاطره پیچید:


یادم
آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم


پر
گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم


ساعتی
بر لب آن جوی نشستیم.


تو،
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.


من
همه، محو تماشای نگاهت.



آسمان
صاف و شب آرام


بخت
خندان و زمان رام


خوشة
ماه فروریخته در آب


شاخه‌ها 
دست برآورده به مهتاب


شب
و صحرا و گل و سنگ


همه
دل داده به آواز شباهنگ


یادم
آید، تو به من گفتی:


-        ” از این عشق
حذر کن!


لحظه‌ای
چند بر این آب نظر کن،


آب،
آیینة عشق گذران است،


تو
که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،


باش
فردا، که دلت با دگران است!


تا
فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


با
تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم


سفر
از پیش تو؟ هرگز نتوانم،


نتوانم!


روز
اول، که دل من به تمنای تو پر زد،


چون
کبوتر، لب بام تو نشستم


تو
به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

                       بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم 
                    

                     تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم 
  

                                       حذر از عشق ندانم

                                     سفر از پيش تو هرگز نتوانم

          اشكي از شاخه فرو ريخت

                                                     مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

                                   ماه بر عشق تو خنديد 

 

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

                                           پاي دردامن اندوه كشيدم

        نگسستم نرميدم

                           رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

                           نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

                             نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

 

                                   بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

 

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت0:33توسط paeez | |

 

واسه عاشقونه خوندن، یکی با من همصدا نیست

 واسه دریای تو شعرام، سایه ی یه ناخدا نیست

 من رسیدم به خجالت، زین همه چهره صد رنگ

 توی این خرابه آباد، یه نگاه بی ریا نیست

 این همه چشم غریبه، زل زدند به چشم خسته ام

 توی این غربت دیده، یه نگاه آشنا نیست

 همه غرق شادی و شور، همه لبریز غرورند

 چرا جای پای شادی، یه قدم هم این ورا نیست

 واسه از عشق تو مردن، من دیگه جونی ندارم

 دیگه حتی دل تو هم، این روزا به فکر ما نیست

 من دیگه خسته شدم از، توی انزوا دویدن

 واسه به غایت رسیدن، یکی با من پا به پا نیست

 همه جا سرد و سیاهه، شب و روز فرقی نداره

 دیگه توی آسمون هم، ردی از ستاره ها نیست

 میون این همه خار و میون این همه خاشاک

 یه شقایق موند که اون هم، دیگه فکر عاشقا نیست

 پر دیو درد و غصه است، قصه های شب بابا

 دیگه توی قصه ها هم، نقشی از فرشته ها نیست

 زیر آوار مصیبت، زندگی لطفی نداره

 دیگه هیچکی مثل غمهام، موندگار و با وفا نیست

 گلا پژمرده و خشکند، زیر رگبار شقاوت

 دیگه جز خار و غم و درد، هیچ گلی تو گلدونا نیست

 نفسم گرفت تو سینه، از هجوم سرد طوفان

 دیگه تو نقش سحر هم، یه نسیم گذرا نیست

 همه جا سکوت محضه، همه نعره ها خموشند

 جز صدای رفته بر باد، یه نماهنگ یه نوا نیست

 دیگه رقص نور خورشید، به دلا جلا نمی ده

 چیزی جز دو چشم جغدا، نور این شب سیاه نیست

 روی زخمم جای مرهم، همه درد و همه کینه است

 واسه یه دل شکسته، هیچی این روز دوا نیست

 توی این کویر دلها، زیر زنگار مکافات

 عاشقی و دل سپردن، چیزی غیر از اشتباه نیست

 توی این قفس اسیرم، میمیرم تا جون بگیرم

 به خدا قسم که اینجا، یاوری بجز خدا نیست

 قسمتم زجره و ماتم، دوری و بی کسی و غم

 سهم من از این زمونه، چیزی غیر از انزوا نیست

 توی چشمای سیاهت، که من و از من گرفتند

 دیگه مثل روز اول، اون صداقت، اون حیا نیست

 توی اندیشه ی آینه، یاد چشمای تو مونده

 توی افکار گسسته ام، چیزی جز فکر شما نیست

 توی ویرونه ی قلبم، جز فغان چیزی ندارم

 چیزی جز آذر و آتش، توی این ظلمت سرا نیست

 دل خوارم، دل زارم، پر فقر و پر عجزه

 مثل تو ای دل غافل، بی کس و بی دست و پا نیست

 همربونی دیگه مرده، توی قلب سنگ مردم

 مهر و ایثار و محبت، جاش دیگه توی دلا نیست

 هر چی فریاد می زنم من، چرا قسمت من اینه؟ واسه فریاد دل من، یه جوابی پس چرا نیست؟

 

 

 

 

اشکی به پاکی رود، جاری شد و بیاسود
از تن خسته کم کرد، اما به درد افزود
بغض شکسته حرفی برای فریاد، چون غسل در تن باد
مانند شبنمی بر، گلبرگهای میعاد
یک شعر ز غم گرفتن، در قحطی شکفتن
یک شکوه نامه از من، از خود به خود نوشتن
بی باک، می ریخت بر تن خاک
گذشته، اما در یاد، مونده یه شعر غمناک
هر برگ یاد دردیست، هر سطر یاد اشکیست
هر حرف نانوشته، یاد یه مرگ سمی است
در هر کلام خسته، دریای غم نشسته
این شعر خیسو بنگر، از غم من شکسته

 

 

_

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت23:48توسط paeez | |

یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد روزی

 



+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت23:25توسط paeez | |

 

 

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاک

عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهي ناودان گريه ي اشک بهار
عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
عشق گاهي يک تلنگر بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور
عشق گاهي مي رودآهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
عشق گاهي شور رستن در گياه
عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني
رمز هوشياريست در مستي مي
عشق گاهي آبي نيلوفريست
قلک انديشه ي سبز خيال کودکيست
عشق گاهي معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي در برگ ريز
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت ذکر بر لب پايکوب
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا
اشک ريز ذکر محبوب است در پيش خدا
عشق گاهي طعم وصلت مي دهد
مزه ي شيرين وحدت مي دهد
عشق گاهي شوري هجران دوست
تلخي هرگز نديدن هاي اوست
عشق گاهي يک سفر در شط شب
عشق پاورچين نجواي دو لب
عشق گاهي مشق هاي کودکيست
حس بودن با خدا در سادگيست
عشق گاهي کيمياي زندگيست
عشق در گل راز ناپژمردگيست
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن
عشق يعني با تو بودن ما شدن
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد
صوت شبناک تو را سر مي دهد
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب
عادتي شيرين به نجواي دو لب
عشق گاهي مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل مي افتد به دام
عشق گاهي سر به روي شانه اي
اشک ريز آخر افسانه اي
عشق گاهي يک بغل دلواپسي
عطر مستي ساز شب بو اطلسي
عشق گاهي هم حکايت مي کند
از جدايي ها شکايت مي کند
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي کوه درد
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش
گاه مکتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع
عشق گاهي بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري
عشق گاهي هم خجالت مي کشد
دستمال تر به پيشاني عالم مي کشد

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت0:36توسط paeez | |